ةو که با ما ولی از ما جدایی تو که فریادی اما بی صدایی
صدایم کن شب تنهایی و درد تو که با درد عالم اشنایی
صدایم کن
تو که با موج دریا همنوایی به گوش خسته ی من اشنایی
ببر مارا شبی تا ساحل عشق تو که هر زورقی را نا خدایی
صدایم کن
صدایم کن به شوق همنوایی به رسم کوچه های اشنایی
به رسم باد پاییز هجرت برگ رهایم کن به اهنگ رهایی
رهایم کن
تو که از جنس برگ رنگ سحر تفسیر بارونی
حضور روشنیها همنشین کوهسارانی
تو که همواره با عشق میرسی از قله های دور
لباس گرم خورشید بر تن سرد زمستانی
صدایم کن...
صدایم کن...
صدایم کن...